مرتضى راوندى
590
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
از خانه كه بيرون آمديم ، با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصبانى نشوم ، بچهام را نزنم ، فحشش ندهم و باهاش خوشرفتارى كنم ، ولى چقدر حالا دلم مىسوزد ! چرا اينطور ساكتش كردم ؟ بچهكم ديگر ساكت شد و با شاگرد شوفر كه برايش شكلك درمىآورد و حرف مىزد ، گرم اختلاط و خنده شده بود . اما من نه به او محل مىگذاشتم نه به بچهام كه هى رويش را به من مىكرد . ميدان شاه گفتم نگهداشت و وقتى پياده مىشديم بچهام هنوز مىخنديد . ميدان شلوغ بود و اتوبوسها خيلى بودند و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم . مدتى قدم زدم . شايد نيمساعت شد . اتوبوسها كمتر شدند . آمدم كنار ميدان ، ده شاهى از جيبم درآوردم و به بچهام دادم . بچهام دادم . هاج و واج مانده بود و مرا نگاه مىكرد . هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود ، نمىدانستم چطور حاليش كنم ، آنطرف ميدان يك تخم كدويى داد مىزد ، با انگشتم نشانش دادم و گفتم : « بگير ، برو قاقا بخر ، ببينم بلدى خودت برى بخرى . » بچهام نگاهى به پول كرد و بعد رو به من گفت : « مادل تو هم بيا بليم . » من گفتم : « نه من اينجا وايسادم تو رو مىپام . برو ببينم خودت بلدى بخرى . » بچهام باز هم به پول نگاه كرد . مثل اينكه دودل بود و نمىدانست چطور بايد چيز خريد . تابهحال همچه كارى يادش نداده بودم ، بربر نگاهم مىكرد ، عجب نگاهى بود ! مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد ، حالم خيلى بد شد ، نزديك بود منصرف شوم . بعد كه بچهام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم ، حتى آن روز عصر كه جلوى در و همسايهها از زور عصه گريه كردم ، هيچ اينطور دلم نگرفت و حالم بد نشد ، نزديك بود طاقتم تمام شود . عجب نگاهى بود ! بچهام سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز مىخواست چيزى از من بپرسد ، نفهميدم چطور خود را نگهداشتم . يك بار ديگر تخمه گدويى را نشانش دادم و گفتم : « برو جونم ، اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريكلا » بچهكم تخم كدويى را نگاه كرد و بعد مثل وقتى كه مىخواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت : « مادل ، من تخمه نمىخام ، تيسميس ميخام . » من داشتم بيچاره مىشدم . اگر بچهام يك خرده ديگر معطل كرده بود ، اگر يك خرده گريه كرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولى بچهام گريه نكرد . عصبانى شده بودم ، حوصلهام سر رفته بود . سرش داد زدم : « كيشميش هم داره . برو هرچى ميخواى بخر . برو ديگه . » و از روى جوى كنار پيادهرو بلندش كردم و روى اسفالت وسط خيابان گذاشتم ، دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم : « ده برو ديگه ، دير ميشه . » خيابان خلوت بود . از وسط خيابان تا آن تهها اتوبوسى و درشگهاى پيدا نبود كه بچهام را زير بگيرد . بچهام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت : « مادل ، تيسميس هم داله ؟ » من گفتم : « آره